آرامش در سایه خوش‌خلقی

روزی امام صادق (ع) به فردی به نام «بحر سقّا» که از اطرافیانش بود، فرمود: «نیک خلقی، موجب آسایش است».

سپس فرمود: دوست داری داستانی را که همه مردم مدینه آن را می‌دانند، برایت بگویم؟ بحر سقا با خوشحالی پاسخ داد: آری، مولای من. امام فرمود: روزی رسول خدا (ص) در مسجد مدینه نشسته بود و گروهی از یاران ایشان نیز گرد ایشان حلقه زده بودند. در این هنگام، کنیزی از مسلمانان مدینه خدمت آن حضرت آمد و خم شد و بی آنکه چیزی بگوید، عبای پیامبر اکرم(ص) را گرفت. پیامبر (ص) به احترام آن زن از جای خود برخاست، اما کنیز چیزی نگفت. پیامبر هم سکوت فرمود. زن رفت و دوباره برگشت و سه بار این کار را تکرار کرد. بعد بار دیگر آمد و از عبای حضرت، رشته‌‌ای برگرفت و از آنجا رفت. اصحاب به کار او اعتراض کرده، علت را پرسیدند. آن زن در پاسخ گفت: اهل خانه مرا فرستادند تا رشته‌‌ای از لباس پیامبر اکرم (ص) را برای شفای بیمار به خانه ببرم؛ اما هر بار که می‌خواستم بدون ایجاد مزاحمت برای حضرت رشته‌‌ای از لباس ایشان برگیرم، آن حضرت از جای خود برمی خاست. من هم نمی‌خواستم راجع به کاری که داشتم چیزی بگویم. اما در هر حال، سرانجام موفق شدم که رشته‌‌ای از لباس ایشان را برای شفای بیمارم برگیرم. تاریخ زندگانی پیشوایان معصوم ما نشان می‌دهد که در موارد بسیاری، خوش خلقی آنان، سبب تغییر رفتار دیگران و هدایت آنها می‌شده است. نوشته اند: خانواده‌‌ای یهودی در همسایگی امام حسن مجتبی (ع) در مدینه می‌زیست. دیوار خانه امام(ع) که چسبیده به خانه آنان بود، شکافی برداشته و نجاست به دیوار خانه امام سرایت کرده بود. مرد یهودی نیز از این مطلب آگاهی نداشت. روزی زن او برای کاری به خانه امام آمده و شکاف دیوار و وضع بد آن را دید. او به خانه خود رفته، جریان را برای همسرش تعریف کرد. مرد یهودی از اینکه امام در این مورد چیزی نگفته بود، شرمنده شد و نزد آن حضرت آمد و از امام(ع) عذر خواست. امام(ع) فرمود که اشکالی ندارد و از جدش رسول خدا شنیده که باید همسایه را احترام کرد. مرد با دیدن رفتار خوش امام،دست زن و بچه خود را گرفت، نزد امام آمد و همگی مسلمان شدند.

نیکی در برابر نیکی

ادب نیک سیرتی در این است که هرگاه کسی به انسان نیکی می‌کند، فرد آن را با بهترین نیکی پاسخ گوید. روزی «انس بن مالک» در خانه امام حسن مجتبی (ع) نشسته بود و با امام گرم گفت وگو بود. در میان صحبت آنها، یکی از کنیزان امام وارد اتاق شد و شاخه گلی را که در دست داشت، به امام مجتبی (ع) تقدیم کرد. حضرت گل را گرفت و لبخندی به او زد و با مهربانی فرمود: «تو را در راه خدا آزاد کردم». انس از سخن امام(ع) تعجب کرد و پرسید: چگونه او را در مقابل شاخه گلی بی ارزش آزاد می‌کنید؟ امام(ع) با تبسمی برخاسته از رضایت پاسخ داد: «خداوند بزرگ این گونه بر ما پسندیده و در قرآن کریم فرموده است: هر گاه کسی به شما نیکی کرد، او را با نیکی و رفتار شایسته تری پاسخ گویید. آن کنیز می‌خواست با این کار خود مرا خوشحال سازد و من دیدم بهترین چیزی که می‌تواند او را خوشحال سازد، آزادی اوست و بنابراین او را در راه خدا آزاد نمودم».

179/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 1 =

دنبال کنید @ اینستاگرام